![]() |
![]() |
|
|
در سكوت دل انگيز شب تاريك ايمان در غوغاي پايان ناپذير و مبهم شهر در ميان اشكهاي دل تنگي و شب هاي غم آلوده زيبا در خلوت خيابان باران خورده در نغمه شادي آفرين گنجشكها،صداي شرشر ناودونها،بعد از باراني خاطره انگيز در ميان جمعيت پشت چراغ قرمز در ميان صف طويل منتظران اتوبوس لابلاي كلمات تك تك آدميان زمين در ميان عطرهاي آشناي مهمانان عروسي در كوچه باغ روستايمان در ميان ستاره هاي درخشان آسمان روستايمان دور كرسي مادربزرگ،پر از آجيل و نخودچي و كشمش،با يه عالمه صحبت از خاطره هاي قديمي در عمق افكارم،وقتي براي چند لحظه خوندن كتاب رو كنار مي گذارم در تنهايي كارهاي بچگانه،شايد ديوانگي هاي كودك وار « هر روز در مسير دانشگاه به درريموت ساختماني بزرگ نزديك مي شم تا در باز بشه ولي من به راهم ادامه مي دم.» كنار سفره افطار با دعاي جاودانه «ربنا» در ميان دودهاي خفه كننده سيگاري هاي تكراري كافي شاپ در تمام زمانهايي كه دوست دارم،ساندويچم رو با كسي نصف كنم در ميان تفألهاي ناب حافظ: « شب هجران و غم فرقت يار آخر شد زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد» به دنبال نشاني از نيمه گمشده وجودم هستم.. ۳/۱۳۸۶ ................................................................................................... در جستجوهاي بي پايانم در دعاهاي هر لحظه ام در ميان تمام دردهاي فرو برده بغضم در ميان تناقض هاي پاپان ناپذير روزگارم در لابلاي روياهاي بي رياي پاكم براي يافتن نيمه گمشده هر بار خود را مي يابم.. ۵/۱۳۸۷
|
|
+ نوشته شده در
هشتم شهریور 1387ساعت 20:55 توسط شمع طرب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت
وین دل سوخته پروانۀ نا پروا بود |
|
RSS
|