![]() |
![]() |
|
|
لب بسته سخن می گویم، سخن می گویم از دردهای سوزناک روحم. سخن می گویم از تمامی غم های پنهان وجودم. دهانم بسته، اما درد کشیده ای باید، تا غم نهان وجودم را از دیدگانم بخواند. در ازدحام های سرسام آور؛ دلم را می پایم؛تا مبادا با ریختنش در برابر عشق های حقیر،قداستش را از دست دهد، ذهنم را می پایم؛تا مبادا تصویر معشوقی بی وفا را برای خلوت خود حفظ کند، دیدگانم را می پایم؛تا مبادا از سکوت های مبهم عشق پنهانم،به هرز رود..
|
|
+ نوشته شده در
سی ام آبان 1386ساعت 18:19 توسط شمع طرب |
|
|
از اوج باران،قصیده واری، -غمناک- آغاز کرده بود. می خواند و باز می خواند، بغض هزار ساله دردش را، انگار می گشود. اندوه زاست زاری خاموش! ناگفتنی ست...، این همه غم؟! ناشنیدنی ست! پرسیدم این نوای حزین درعزای کیست؟ گفتند:اگر تو نیز، از اوج بنگری، خواهی هزار باز ازو تلخ تر گریست! « مشیری »
|
|
+ نوشته شده در
چهارم آبان 1386ساعت 18:37 توسط شمع طرب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت
وین دل سوخته پروانۀ نا پروا بود |
|
RSS
|