تبليغاتX
شمع طرب

وقتی عاشق می شم...

 

 

-مثل شفیره ای هستم،که دوست داره،زود پروانه بشه.

 

-مثل بچه لاک پشتی ،که بعد از تولدش،گرمای ماسه های کنار دریا رو احساس می کنه.

 

-مثل جوجه زرد کوچولویی،که همش دوست داره،نزدیک مادرش باشه.

 

-مثل غرور باغبونی، که اولین میوه درختش رو می بینه.

 

-مثل حرکت بی وقفه ثانیه شمار ساعت.

 

-مثل آبی که توی سماور می جوشه و وقتشه که چای دم کنی.

 

-مثل موج پرشوری که با تمام توانش به صخره های کنار دریا می خوره و بر می گرده.

 

-مثل غروبای غم انگیز،ولی دوست داشتنی پائیز.

 

-مثل گریه های بی بهانۀ غروبای جمعه.

 

-مثل آتیشی که زود زود هیزم هاش رو، خاکستر می کنه.

 

-مثل بچگی هام که سوار چرخ و فلک می شدم و چرخ و فلک که پائین می اومد،دلم هرّی می ریخت.

 

-مثل خوابهایی که می خواهیم کاری بکنیم،یا فریادی بزنیم،ولی نمی شه...

 

 

 

 

 

« فصل حقیقی عشق لحظه ای است که

 

دریابیم که تنها ماییم که عاشقیم

 

و کس دیگری چون ما عاشق نبوده است،

 

و هیچکس دیگر نیز چون ما عاشق نخواهد بود.

 

 

یوهان ولفگانگ گوته »

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1386ساعت 20:8  توسط شمع طرب | 

قصه شيرين

 

 

 

مهرورزان زمان های کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که « تو » یی

برنیاید دگر آواز از « من » !

 

 

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست،

بپذیریم به جان؛

هر چه جز میل دل او،

بسپاریم به باد!

 

 

آه!

 

        باز این دل سرگشته من

یاد آن قصه شیرین افتاد:

 

بیستون بود و تمنای دو دوست.

آزمون بود و تماشای دو عشق.

در زمانی که چو کبک،

خنده می زد « شیرین »؛

تیشه می زد « فرهاد »!

 

نه توان گفت به جانبازی« فرهاد»:افسوس،

نه توان کرد ز بیدردی « شیرین»فریاد.

 

کار« شیرین » به جهان شور برانگیختن است!

عشق در جان کسی ریختن است!

 

کار فرهاد،برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه درآویختن است.

 

 

رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین،

بی نهایت زیباست:

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست:

جان،چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی.

تب و تابی بودت هر نفسی.

به وصالی برسی یا نرسی!

 

  

              سینه بی عشق مباد!

 

 

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1386ساعت 11:52  توسط شمع طرب | 

کاش مي ديدم،زندگي مي کردم،زندگيم را
 که اينچنين بود...

- خونه م،به جاي آپارتمان؛خونه اي بود کاهگلي،با يه حوض آبي بزرگ،بالکني با نرده هاي چوبي قديمي،باغچه اي پر از گل هاي محمدي و بنفشه و...

- صبحها به جاي سرزدن به ميل و وبلاگم؛به سر زمين و مزرعه مي رفتم،درختها و محصولات رو آبياري مي کردم،اگر حوصله داشتم،گوسفندها و بزهاي پدربزرگم رو مي بردم براي چرا،گوسفندها چرا مي کردند و من روي سبزه ها دراز مي کشيدم و به آسمان صاف و آبي خدا نگاه مي کردم و از شنيدن صداي باد که به سبزه ها و علفها مي خورد،لذت مي بردم و حواسم بود که هر بزغاله اي  شير مادر خودش رو بخوره، اين کار رو هم از پدربزرگم ياد گرفتم...

- بعد از ظهرها به جاي بيهوده گذروندن وقتم،به جاي غصه خوردن از اينکه حوصله ام سر رفته؛ با دختراي همسن و سالم،وقتي يه عالمه نخودچي،کشمش و برگه و ...برمي داشتيم،به بالاي کوهي ميرفتيم و همه حرفهامون رو به هم  مي گفتيم و بعضي حرفهامون با معني و قشنگ و بعضي هاش هم خنده دار و بي معني،از همون بالاي کوه غروب خورشيد روهم نگاه مي کرديم.

- جمعه ها به جاي اينکه بگم،کسلم و صبح دير از خواب بيدار بشم؛ از اول صبح با چند تا از دختراي ديگه بساط خمير کردن نون رو آماده مي کرديم و تا ظهر و شايد تا بعد از ظهر کارمون طول مي کشيد.ناهارمون رو هم با نونهاي داغ خودمون مي خورديم.آخر تنور،براي بچه هاي کوچکتر،چند تا کوله و کلوچه درست مي کردم،ديگه غروب که کارم تموم مي شد و شب مي رسيد،آبگوشت بزباشم،هم ديگه آماده بود و با نونهاي تازه خودمون و سبزي خوردن زمين خودمون،دور هم شام رو مي خورديم.

- ماه محرم به جاي اينکه همش توي خونه باشم و از راديو و تلويزيون،برنامه ها رو نگاه کنم و دوست نداشته باشم به دلايل زيادي بيرون برم؛هر شب چراغ فانوسي ام رو برمي داشتم و با پدر بزرگم به تکيه مي رفتيم و اونجا هم باز با دوستام يه عالمه از حرفهاي بي معني و معنادارمون رو مي زديم و وقتي که چراغها رو خاموش مي کردن و نوحه خوني شروع مي شد،دل ما هم مي لرزيد و ...

- به جاي اينکه توي عروسي ها،هر کس فقط با بغل دستي اش حرف بزنه و به عروس و عروسي توجه نکنن؛ من با دوستام تا قبل از عروسي، تمام حرفمون اينه که فلاني چه شکلي مي شه؟! حتما خيلي قشنگ مي شه،آخه تا قبل از عروس شدنش،نه اصلاح کرده،نه حتي يه ذره آرايش،توي عروسي هم فقط به عروس نگاه مي کنيم.

- شبها که خوابم نمي بره،به جاي اينکه راديو گوش بدم؛از نردبون چوبي مون بالا مي رفتم و روي پشت بوم خونه کاهگلي مون مي نشستم و تا سحر به آسمون پرستاره مون نگاه مي کردم و گهگاه صداي سگ همسايه و حيوونهاي طويله منو از حال خوبم بيرون مي آوردن.

- به جاي اينکه وقتي به هم مي رسيم،عکس و فيلم گوشي هامون رو به هم نشون بديم و رابطه مون فقط در حد اس ام اس باشه؛من با دوستام قرار مي گذاشتم که هر شب يه ساعت خاصي بريم،پشت بوم« آخه پشت بومهامون به هم راه داره» و از حال و احساس لحظه مون براي هم بگيم.

- به جاي اينکه بي توجه از کنار هم ،از کنار پيرها و بچه ها رد بشيم؛ وقتايي که بيکار بودم،پيش پيرمردها و پيرزنهاي محلمون مي نشستم و از حرفهاي ساده و پاکشون لذت مي بردم،با بچه هايي که همبازي نداشتند،بازي ميکردم،بازي قايم موشک،هفت سنگ ،کش بازي و ...

- ...

 

 

« بر لوح غم گرفته اين آسمان پير
جز ابر تيره،نقش و نگاري نديده ام!
در اين غبارخانه دود آفرين-دريغ-،
من رنگ لاله و چمن از ياد برده ام.
وز آنچه شاعران به بهاران سروده اند
پيوسته ياد کرده و افسوس خورده ام.
در شهر زشت ما،
اينجا که فکر کوته و ديواره بلند
افکنده سايه بر سر و بر سرنوشت ما!
من سال هاي سال،
در حسرت شنيدن يک نغمه نشاط،
در آرزوي ديدن يک شاخسار سبز،
يک چشمه،يک درخت،
يک باغ پر شکوفه،يک آسمان صاف،
در دود و خاک و آجر و آهن دويده ام!...

 فریدون مشیری»

 

+ نوشته شده در  پانزدهم تیر 1386ساعت 9:50  توسط شمع طرب | 

مادر

 

 

 

تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج بر سر داشتن

 

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

 

روز،در انواع نعمت ها و ناز،

شب بتی چون ماه در بر داشتن.

 

صبح،از جام جهان چون آفتاب،

روی گیتی را منور داشتن

 

شامگه،چون ماه رویا آفرین،

ناز بر افلاک و اختر داشتن!

 

چون صبا در« مزرع سبز فلک »

بال در بال کبوتر داشتن

 

حشمت و جاه سلیمان یافتن،

شوکت و فرّ سکندر داشتن.

 

تا ابد در اوج قدرت زیستن

ملک هستی را مسخر داشتن؛

 

 

 

بر تو ارزانی،که ما را خوش تر است

 

لذت یک لحظه:مادر داشتن

+ نوشته شده در  نهم تیر 1386ساعت 10:58  توسط شمع طرب | 

با ایمان به وجود طبعهای منیع و
 روحهای بلند انسانهای بی آلایش،
در هر مقام و طبقه

پاره ای از آنچه دیده ام، نه شنیده ام


انسانیت،عدالت،یعنی:


-پدری به خاطر گرونی و نداشتن پول کافی،برای کلیه دخترش،انقدر منتظر می مونه و به این در و اون در می زنه،تا روز عروسی پسرش که خبر فوت دختر عزیزش رو بهش می گن؛باید بتنهایی این داغ عظیم رو تحمل کنه.

-بچه ای توی تهران یا شهرمون،از خردسالی کلاسهای مختلف زبان،موسیقی،ورزش و ...رو تجربه می کنه،یه اتاق شخصی داره با تمام امکانات،باهاش طوری برخورد می کنند که گویا نابغه قرنه.
-بچه دیگه ای،توی روستایی دورافتاده،تجربه اش از کودکی،کار توی مزرعه وبه چرا بردن گوسفندهاست،درسش رو به تنهایی و بدون معلم خصوصی می خونه،تفریحش بازی با همسن و سالهاش،توی زمین های خاکی روستاست« اگر کارها اجازه بدن »

-دختری توی شهرمون،میلیونها تومن،خرج زیبایی و تفریحاتش می کنه.
-دختری همون موقع،تمام آرزوش اینه که کاش پول،برای کلاس کنکورش داشت.

-پسری توی شهرمون،میلیونها تومن،خرج ماشینش می کنه،تا وقتی توی خیابونها رانندگی می کنه،بیشتر لذت ببره.
-پسری همون موقع،تمام تلاشش رو می کنه تا یه وام کوچولو از هر جایی شده گیر بیاره؛برای کار،ازدواج یا تحصیلش...

-یه جوونی،وقتی پول لازم داشته باشه،خیلی راحت از حساب بانکی اش،هر چقدر بخواد،برداشت می کنه،چون می دونه،بیشتر از اون رو براش جایگزین می کنن.
-یه جوون دیگه،با تحصیلات و با کمالات،دربه در دنبال یه کار آبرومنده،تا حداقل بتونه یه ذره هم که شده به خانواده اش کمک کنه.

-دختری بعد از تحصیلش،بدون هیچ مشکل و نگرانی از اینکه درسش تموم شده و به کار احتیاج داره یا نه؟همچنان به ظاهرش،مهمونی هاش و سفرهای آنچنانی اش ادامه می ده.
-دختر دیگه ای،بعد از تحصیلش،به خاطر اینکه به کار احتیاج داره و...به افسردگی حاد دچار می شه.

-پدری بعد از بازنشستگی اش،دوران استراحتش رو با یه شغل دیگه پر می کنه.
-پدری بعد از بازنشستگی ،شش ماه از سال ایرانه، و شش ماه،خارج، پیش نوه هاش.

-یکی تا سرش درد می گیره،زنگ می زنه به پزشک خانواده شون.
-یکی دیگه، چون فقط می تونه،توی بیمارستان...که دولتیه عمل کنه،باید کلی منتظر بمونه تا نوبتش بشه،اگر خدا باهاش باشه و زنده مونده باشه.

-یه جفت جوون شب عروسی شون،تنها دغدغه شون اینه که مهمونها از تجملات عروسی شون شگفت زده شده باشن.
-به جفت جوون دیگه،مهمترین دغدغه شون،اینه که چطور باید از پس وام و قرضهایی که برای مجلس ساده عروسی شون گرفتن بربیان.

-پشت چراغ قرمز،مادری توی ماشینش با کولر روشن،عجله داره که زودتر به مهد کودکش برسه،که یه بچه ای همسن فرزندش،اصرار داره که اون خانم شیشه ماشین رو پائین بکشه و چند تا شاخه گل رز بخره؛اون خانم گل که نمی خره،حداقل می تونست شیشه ماشین رو پائین بکشه تا اون بچه توی گرمای تابستون،برای چند لحظه باد خنکی به صورتش بخوره و چقدر خوب شد که فرزندش همراهش نبود،اونوقت این تفاوت رو با چه زبونی باید برای فرزندش توضیح می داد.

-توی شهرمون خانمی،در یک بیمارستان خصوصی زایمان می کنه،از لحظه ورودش به بیمارستان،دوربین فیلمبرداری، همراه اصلیه خانم بارداره.تمام اطرافیان به ظرافت برگ گل باهاش برخورد می کنن،وقتی نوزاد رو می بینن،یادشون میره که به قداست اون کوچولوی پاک نگاه کنن و فقط دوربین و موبایلهایی است که جلوی صورت نوزاد می برن.
-توی روستا یا حتی شهرمون،خانمی با تمام سختی و رنج زایمان می کنه،تمام کارهاش رو خودش باید انجام بده،کوچولوی پاکش شاید تا چند سالگی یه عکس نداشته باشه،عکسی از روز تولدش یا سالگرد تولدش.

-کودکی توی اتاقش،روی تختخواب نرم،بعد از اینکه شیر یا آبمیوه اش رو خورده،با داستانی که مادرش براش می خونه،خوابش می بره.
-کودک دیگه ای،وقتی شب جلوی تلویزون سیاه و سفید شون روی موکت دراز کشیده، خوابش میبره.

 


« من احساس می کنم و همیشه احساس می کنم،تا زمانی که غذای اضافی داشته باشم و دیگری غذایی برای خوردن نداشته باشد؛تا زمانی که من دو نیم تنه دارم و شخصی حتی یک کت ندارد بپوشد؛شریک جنایتی هستم که دائما تکرار می شود.
           
    لئو تولستوی »

+ نوشته شده در  ششم تیر 1386ساعت 21:46  توسط شمع طرب | 
خداوندا،از شک های ما مراقبت کن،زیرا شک،شیوه ای برای نیایش است.و شک است که ما را به رشد وامی دارد،چرا که وامی داردمان که بی ترس،به پاسخ های بی شمار یک پرسش بنگریم.و تا این امر ممکن باشد،

خداوندا،از تصمیم های ما مراقبت کن،زیرا که تصمیم شیوه ای برای نیایش است.به ما شهامت ببخش،تا پس از شک بتوانیم میان دو راه یکی را برگزینیم.که«آری»ما همواره«آری»باشد و «نه»ما همواره«نه».که وقتی راهی را برگزیدبم،دیگر به پشت سر ننگریم و نگذاریم پشیمانی،روح ما را ویران کند.و تا این امر ممکن باشد،

خداوندا،از اعمال ما مراقبت کن،زیرا عمل،شیوه ای برای نیایش است.کاری کن تا نان روزانه ی ما،بهترین ثمره ای باشد که درون خویش داریم.که بتوانیم،پس از کار و عمل،اندکی از عشقی را که دریافت می کنیم،نثار کنیم.و تا این امر ممکن باشد،

خداوندا،از رویاهای ما مراقبت کن،چرا که رویا داشتن شیوه ای برای نیایش است.کاری کن تا فارغ از سن و سال و شرایط،شعله ی مقدس امید و پایداری را در قلب خود روشن نگاه داریم.و تا این امر ممکن باشد،

خداوندا،همواره به ما شیفتگی ببخش،زیرا شیفتگی شیوه ای برای نیایش است.شیفتگی است که ما را به آسمان و زمین می پیوندد،به بزرگسالان و کودکان،و به ما می گوید آرزو مهم است و سزاوار تلاش ما.شیفتگی است که به ما می باوراند همه چیز ممکن است.اگر به آنچه می کنیم،کاملا متعهد باشیم.و تا این امر ممکن باشد،

 

پرورگارا،از زندگی ما مراقبت کن،زیرا زندگی یگانه راهی است که برای تجلی معجزه ی تو داریم.باشد که زمین،همچنان بذر را گندم کند و ما همچنان گندم را نان کنیم.و این امر ممکن است،تنها اگر عشق بورزیم،هرگز تنها نمانیم.همراهی ات را همواره ارزانی ما کن و همراهی کن مردان و زنانی را که شک دارند،عمل می کنند،رویا می بینند،شیفته اند و زندگی می کنند،به گونه ای که انگار هر روزشان،سراسر وقف تجلی جلال توست.

آمین

+ نوشته شده در  دوم تیر 1386ساعت 9:50  توسط شمع طرب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت

وین دل سوخته پروانۀ نا پروا بود




نوشته های پیشین
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
دی 1385
پیوندها
شرح دلدادگی
شطحیات
گروه موسیقی مهرگان
پیام تبسم
سه جلد
طنز موسیقی
سروده های زرتشت
زینب
احساس من
دانلود نرم افزار موبایل
قوانین طلایی مدیریت « بابک پاکنهال »
سهیل محمودی
خودنویس(داستان کوتاه)
تازه های شعر و ادب
جاده ابریشم
تحریر «بزرگترین مرجع موسیقی پارسی»
شباهنگ
پلاک 150
تکتم عیوقی
عکاس دوره گرد
مخلفات
موج عشق
ماهی برای سال نو
باران امید
مهران
یاوه گویان
زنده ام تا روایت کنم
پسا غزل 1
شعر ملایر(دکتر داود بیات)
گلستان شعر و ادب
عاشق تنها
باران
نیلوفر
قصه خوانی
بهشت نظم« آقای ناصر صارمی »
بزرگترین وبلاگ تفریحی و آموزشی
ماسه ی سرگردان
صدایم را غلاف کردم...
نسیم تنهایی
دکتر علی شریعتی
سعید « در جستجوی عشق »
همایون شجریان
بامدادان وطن
فریدون مشیری
بزرگترین مجموعه شعر فارسی
ماهنامه فروغ
اهوا ایمان
سهراب سپهری
سایت رسمی خانه مولانا در ایران
بنیاد شاملو
نقطه سر خط
ترشحات ذهنی حقگو
وب قلم « آقای اسماعیل آزادی »
شعر خوبان « دکتر اسکندریان»
مهتا «باد ما را خواهد برد»
نقاشی «ساغر تمنا»
یه غریب بی نشون «حسین متولیان»
فوران
ترانه علیدوستی
سرای سخن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM