تبليغاتX
شمع طرب

با احترام به افراد انگشت شماري که اينگونه نيستند

 

قبل از ازدواج،بعد از ازدواج

 

قبل از ازدواج،گل فروشي مکاني آشناست و زياد بهش سر مي زنيم؛بعد از ازدواج،براي عروسي ديگران و عيادت بيمار، به اجباريه سري به گل فروشي مي زنيم.

قبل از ازدواج،نگاهها خيلي پرمعنا و زيباست؛بعد از ازدواج،حتي حوصله نگاه کردن نداريم.

قبل از ازدواج،از کشف بيشتر طرف مقابل،عقايد و افکارش لذت مي بريم؛بعد از ازدواج،با شنيدن و ديدن اين ناشناخته ها وحشت مي کنيم.

قبل از ازدواج،به طرزي ماهرانه،مودب و مهربون و ايده آل هستيم؛بعد از ازدواج،توقع داريم اگر ما هر طوري که هستيم،طرف مقابلمون مودب و مهربون باشه.

قبل از ازدواج،خانواده همسر رو دوست داريم و احترام مي گذاريم؛بعد از ازدواج،تبديل مي شن به مادرزن و مادرشوهر.

قبل از ازدواج،شبها با ياد محبوب مي خوابيم و اينکه فردا چه کار کنيم که خوشحالش کنيم؛بعد از ازدواج،قبل از اينکه فکري کنيم خوابمون مي بره.

قبل از ازدواج،به حافظ و کتابهاي شعر خيلي سر مي زنيم که حداقل چند بيتي از اونها رو با عشق نثار معشوق مون بکنيم؛بعد از ازدواج،مونس مون مي شه،روزنامه،تلويزيون،برگه هاي قسط وامها و ...

قبل از ازدواج،از دست محبوب،نون خشک خوردن لذتي وافر داره؛بعد از ازدواج،وقتي سر سفره مي شينيم،اول يه ايراد مي گيريم(حتي کوچولو)بعد شروع به خوردن مي کنيم.

قبل از ازدواج،هر جايي که باشيم و اسم محبوبمون رو بشنويم،با تمام وجود ،گوش مي شيم؛بعد از ازدواج،اين جور موقع ها سعي مي کنيم،حواسمون رو با يه چيزي پرت کنيم.

قبل از ازدواج،سعي مي کنيم براي تبريک مناسبتها نفر اول بشيم؛بعد از ازدواج،مي گيم:همين که کار مي کنم و ... يعني اينکه...

قبل از ازدواج،براي هم ميوه پوست مي گيريم،با هم غذا مي خوريم حتي توي يه بشقاب؛بعد از ازدواج،يکي مون ساعت 00/8 و اون يکي ساعت    00/1۲شام مي خوره،مي گيم :اگر ميوه مي خواي توي يخچاله...

قبل از ازدواج،به همديگه مي گيم:تا تو رو دارم،هيچ مشکلي برام بزرگ نيست و همه چي رو با هم حل مي کنيم؛بعد از ازدواج،وقتي از مشکلات خسته مي شيم، مي گيم:اگر مي دونستم زندگي مشترک يعني اين، اصلا هيچ وقت...

قبل از ازدواج،توي جمعهاي دوستانه و مهموني ها از متاهل ها مي شنويم:ازدواج نکني ها،ببين الان چقدر راحتي ؛بعد از ازدواج،توي جمعهاي دوستانه و مهموني ها،خودمون اين حرفها رو به مجرد ها مي گيم.

قبل از ازدواج،تمام فيلمهاي جديد سينماها رو مي بينم و رستورانهاي مختلف رو امتحان مي کنيم و يکي شون رو پاتوق مون مي کنيم؛بعد از ازدواج،خسته ايم ،وقت نداريم،بايد پولمون رو پس انداز کنيم و مي گيم:حالا بعدا...

قبل از ازدواج،فداي بشقابي مي شيم که محبوب مون توش غذا خورده،فداي پله هاي مترو مي شيم که محبوبمون روش پا گذاشته...؛بعد از ازدواج،ديگه حتي يادمون مي ره فداي مهربونيهاش بشيم.

قبل از ازدواج،دلاويزترين شعر جهان((دوستت دارم))رو بارها مي گيم و مي شنويم؛بعد از ازدواج،اگر خلافش بوجود اومده باشه،نمي تونيم به زبون بياريم و دوست نداريم،خلافش رو بشنويم.

 

((ازدواج روشي است،براي عشق ورزيدن،گرامي داشتن،تجليل و ستايش هر روزه از همسرتان و همچنين صورتي از ابراز تعهدتان در قبال يکديگر.))

 

((ازدواج باراني پاک که از آسمان نيالوده مي بارد تا طبيعت خداوندي را بارور و متبرک سازد.))

+ نوشته شده در  بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 11:50  توسط شمع طرب | 
    داشتم کتاب می خوندم،بدون اینکه حواسم باشه؛برگه ای که برای خلاصه نویسی کنارم بود،رو برداشتم و ناخودآگاه نقاشی ای که همیشه توی مدرسه می کشیدم رو دوباره برای خودم کشیدم.


    دیگه دلواپس نمره خانم معلمم نبودم،دیگه مهم نبود که دارم  نقاشی ام رو با خودکار می کشم یا با مداد.


    خیلی سال بود که نقاشی ام رو ندیده بودم،نقاشی ام پر از زندگی بود،پر از آرامش.


    یاد دوستام افتادم،وقتی یه رنگ خاصی رو نداشتیم،از این سر کلاس به اون سر کلاس می رفتیم تا یه مداد بگیریم.یاد وقتایی که با افتخار نمره بیستمون رو به همدیگه نشون می دادیم و روی خط امضای خانم معلم رو که همیشه دایره ای بود،پر از گل و ستاره می کردیم تا نمره بیستمون بیشتر بهمون بچسبه یا شاید برای اینکه بیشتر به چشم بیاد.همیشه خانم معلم می اومد بالای سرمون و می گفت:تمیز رنگ کنید تا از خط بیرون نزنه.


     ولی الان من مداد رنگی ندارم،دیگه نقاشی هام رو رنگ نمی کنم.


 

+ نوشته شده در  هجدهم خرداد 1386ساعت 22:33  توسط شمع طرب | 
     ديشب توي خوابم،سوار يه بالن کوچيک و قشنگ شده بودم،بالنم شبيه پرنده بود.باهاش همه جا رفتم،همه جاهايي که فقط توي خواب مي توني بري،همه جاهايي که توي خواب هم که باشي ،مي فهمي که داري خواب مي بيني.


     با پرنده کوچيکم،از بالاي همه درياها و آبها گذشتيم،بعضي درياها آروم بودند و بعضي هاشون مواج.از بالاي کوهها و تپه ها گذشتيم.از بالاي شهرهايي که پشت بومهاي شلوغي داشتند،از بالاي روستاهاي زيبا و سبز،همه مردم روستا اون موقع شب خواب بودند،ولي چراغ بيشتر خونه هاي شهر روشن بود.


     پرنده کوچيکم،منو تا بالاي بالاي آسمون برد،پيش ماه و ستاره ها،اونجا خيلي روشن و قشنگ بود.


     با هم ،همه جاهاي خوب رفتيم.ولي هر جاي آسمون که بودم،هر جاي دنيا که بودم،

تنها يک نفر رو مي ديدم و من فقط براي تو بود ،که دست تکون مي دادم.

 

 


 

+ نوشته شده در  دوازدهم خرداد 1386ساعت 13:40  توسط شمع طرب | 
در سکوت دل انگیز شب تاریک ایمان

در غوغای پایان ناپذیر و مبهم شهر

در میان اشکهای دلتنگی و شبهای غم آلودۀ زیبا

در خلوت خیابان باران خورده

در نغمۀ شادی آفرین گنجشکها،صدای شرشر ناودونها،بعد از بارانی خاطره انگیز

در میان جمعیت پشت چراغ قرمز

در میان صف طویل منتظران اتوبوس

لابلای کلمات تک تک آدمیان زمین

در میان عطرهای آشنای مهمانان عروسی

در میان دودهای خفه کنندۀ سیگاری های تکراری کافی شاپ

در تمام زمانهایی که دوست دارم،ساندویچم رو با کسی نصف کنم

در تنهایی کارهای بچگانه،شاید دیوانگی های کودک وار« در مسیر دانشگاه به خونه،به در ریموت ساختمانی بزرگ نزدیک میشم تا در باز بشه ولی من به راهم ادامه میدم »

در عمق افکارم،وقتی برای چند لحظه کتاب خوندن رو کنار می گذارم

در کوچه باغ روستایمان

در میان ستاره های درخشان آسمانش

دور کرسی مادربزرگ،پر از آجیل و نخودچی و کشمش،با یه عالمه صحبت از خاطره های قدیمی

در کنار سفرۀ افطار با دعای جاودانه « ربنا »

در میان تفال های ناب حافظ

شب هجران و غم فرقت یار آخر شد                  زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

 


به دنبال نشانی از نیمۀ گمشده وجودم هستم.

+ نوشته شده در  ششم خرداد 1386ساعت 9:50  توسط شمع طرب | 

به نام خدا


با نوشتن اين مطالب قصد زير سوال بردن افراد و رفتار اونها رو ندارم؛فقط وقايعي رو که ديدم،براتون مي نويسم.

شروع سخنراني ساعت 00/10 صبح بود،ولي تا ساعت 45/10 همين طور خبرنگاراني بودند که مي اومدند،البته من اصلا تعجب نکردم،چون اين مسئله آن تايم نبودن يا بهتره فارسي اش رو بگم،سر ساعت نبودن در بين ما ايراني ها خيلي خوب برام جا افتاده و تصميم گرفتم،ديگه در اين باره حرص نخورم.


       من و دوستم حدود پنج دقيقه اولش رو نرسيديم،يعني تا بشينيم و دوستم واکمنش رو روشن کنه،يه کمي طول کشيد.آخر جلسه از خانمي که نزديک ما بود،پرسيد:  مي شه نوشته تون رو بديد،اولش رو مي خوام ببينم؟؟ خانم جوان گفتند:چيز خاصي نگفت،نه،فکر نکنم به دردت بخوره،خلاصه نداد و لابد فکر کرده که اينجوري خبر خودش داغتر و کاملتره!!!


       آقاي سخنران که همه مي گفتند:آقاي دکتر،مي گفت:به تحقيقات بلند مدت و نتيجه دار توجه دارند و کلمه اي شنيدم که ما هم براي وبلاگ ها بکار مي بريم،مي گفتند ما عضو پروژه لينک بين الملل شديم.


     آقايان و خانمهاي عکاسي بودند که مدام عکس مي گرفتند و با نور فلاش دوربين هاشون،هر چند لحظه، نوري در چشم ها باريدن مي گرفت که البته سهم آقاي دکتر بيشتر بود که نورهاي زننده به چشم مبارکشان باريدن بگيرد.


     يکي از عکاسان جوان،جلوي آقاي دکتر،روي پاهاش نشسته بود و مدام از زاويه پائين بيني آقاي دکتر عکس مي گرفت،اميدوارم اين عکسها براي آرشيو باشه و در روزنامه يا مجله شون استفاده نکنه.


     هنوز بيست دقيقه از جلسه نگذشته بود که ديدم يکي از حضار،به خوابي عميق از نوع خواب اصحاب کهف فرو رفته و چون قاب عينکش کلفت و تيره بود کسي متوجه نمي شد، با اينحال من که ديدم،بعد از اين که از خواب ناز بيدار شد، مثل بچه ها لب و لوچه اش رو طوري اينطرف و اونطرف برد که دلم خواست، برم براش آب بيارم،تا خوابش بپره!!!


و يکي ديگه انقدر خميازه هاي پشت سر هم مي کشيد که من دلم براي دهان ايشان سوخت و مطمئنم که اگر دهان او زبان سخن گفتن داشت،با ناله و غم مي گفت:اگر تو حوصله نداري و خسته اي،من چه گناهي کردم؟؟!!


     مونده بودم،چکار کنم با بحثي اقتصادي که برام شيرين نبود و من بخاطر دوستم اونجا بودم،البته جو اصلا سنگين نبود،چون خيلي راحت همه توي حرف هم مي پريدند،خيلي راحت صداي بلند موبايل ها به گوش مي رسيد و بعضي ها با صداي بلند با هم حرف مي زدند.


    ساعت 35/11 بود که ديدم دو تا آقاي مهربون با دو سيني چاي و شيريني وارد شدند،واقعا بعضي وقتها ديدن چيزي عادي و معمولي،خيلي شيرين و خوشحال کننده ست،بعد از دويدن هاي زياد با دوستم،براي پيدا کردن محل کنفرانس،اين منظره و اين قسمت از جلسه حداقل براي من و دوستم عالي و بجا بود.


     جلسه که تموم شد و از اتاق کنفرانس بيرون رفتيم،متوجه شدم اوضاع کمي ناجور شده،چون بايد اسمت رو مي گفتي و اينکه از کدوم نشريه يا روزنامه و... اومدي،تا يادبودي که بعد از جلسه مي دادند،بگيري، ما مي خواستيم بريم که گفتند نه بايد بگيريد،اگر لو مي رفت که قاچاقي اومدم،بد مي شد،در چشم به هم زدني که حتي خودم متوجه نشدم،چه جوري شد،رفتم توي راهرو و مسئله ختم به خير شد.

+ نوشته شده در  یکم خرداد 1386ساعت 9:48  توسط شمع طرب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت

وین دل سوخته پروانۀ نا پروا بود




نوشته های پیشین
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
دی 1385
پیوندها
شرح دلدادگی
شطحیات
گروه موسیقی مهرگان
پیام تبسم
سه جلد
طنز موسیقی
سروده های زرتشت
زینب
احساس من
دانلود نرم افزار موبایل
قوانین طلایی مدیریت « بابک پاکنهال »
سهیل محمودی
خودنویس(داستان کوتاه)
تازه های شعر و ادب
جاده ابریشم
تحریر «بزرگترین مرجع موسیقی پارسی»
شباهنگ
پلاک 150
تکتم عیوقی
عکاس دوره گرد
مخلفات
موج عشق
ماهی برای سال نو
باران امید
مهران
یاوه گویان
زنده ام تا روایت کنم
پسا غزل 1
شعر ملایر(دکتر داود بیات)
گلستان شعر و ادب
عاشق تنها
باران
نیلوفر
قصه خوانی
بهشت نظم« آقای ناصر صارمی »
بزرگترین وبلاگ تفریحی و آموزشی
ماسه ی سرگردان
صدایم را غلاف کردم...
نسیم تنهایی
دکتر علی شریعتی
سعید « در جستجوی عشق »
همایون شجریان
بامدادان وطن
فریدون مشیری
بزرگترین مجموعه شعر فارسی
ماهنامه فروغ
اهوا ایمان
سهراب سپهری
سایت رسمی خانه مولانا در ایران
بنیاد شاملو
نقطه سر خط
ترشحات ذهنی حقگو
وب قلم « آقای اسماعیل آزادی »
شعر خوبان « دکتر اسکندریان»
مهتا «باد ما را خواهد برد»
نقاشی «ساغر تمنا»
یه غریب بی نشون «حسین متولیان»
فوران
ترانه علیدوستی
سرای سخن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM