![]() |
![]() |
|
|
بهار را باور کن
باز کن پنجره ها را،که نسيم باز کن پنجره ها را،اي دوست
حاليا معجزه باران را باور کن خاک جان يافته است باز کن پنجره ها را باور کن.
|
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 13:19 توسط شمع طرب |
|
|
دکتر بهش استراحت مطلق داده بود نبايد از خونه تکون ميخورد . نور به شدت چشماشو آزار ميداد . استراحت تو يه اطاق تاريک بدون استرس .
صورتمو برگردوندم ديدم پشت سرمه . گفتم اينجا چيکار ميکني . گفت تولد زينبه .اومدم کيک و شيريني و يه سري آت و آشغال بخرم . گفتم آخه .... گفت زينب نبايد بفهمه که باباش داره کور ميشه آخه بين همکلاسياش و دوستاش کلي پز منو ميده . حتي از زير عينک دودي هم نور داشت پدر چشماشو در مياورد . بي اختيار اشکاش که برا چشماش سم بودن جاري بود . بدنش نحيف و کم رمق بود و دلش يه دريا . يه دريا عشق و محبت و عاطفه. رفت . رفت تا بساط تولد زينبو جور کنه تا شب زينب بخنده... |
|
+ نوشته شده در
بیست و دوم اسفند 1385ساعت 15:9 توسط شمع طرب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت
وین دل سوخته پروانۀ نا پروا بود |
|
RSS
|