![]() |
![]() |
|
|
Love is…
|
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم اسفند 1385ساعت 17:50 توسط شمع طرب |
|
|
صبح است
آوازِ مرغِ عشق. باران
((صبح است ساقيا قدحي پر شراب کن |
|
+ نوشته شده در
بیستم اسفند 1385ساعت 17:18 توسط شمع طرب |
|
|
رستاخيز
من تماميِ مُردگان بودم: به مهر |
|
+ نوشته شده در
هجدهم اسفند 1385ساعت 11:46 توسط شمع طرب |
|
|
شِکوِه
به کرم سبز بينديش.بيش تر زندگي اش را روي زمين مي گذراند،به پرندگان حسد مي ورزد و از سرنوشت و شکل کالبدش خشمگين است. مي انديشد:من منفورترين موجوداتم؛زشت،کريه،و محکوم به خزيدن بر روي زمين. اما يک روز،مادر طبيعت از کرم مي خواهد پيله اي بتند.کرم يکه مي خورد...پيش از آن هرگز پيله نساخته.گمان مي کند بايد گور خود را بسازد،و آماده مرگ مي شود.هر چند از زندگي خود تا آن لحظه ناخشنود است،به خدا شکوه مي برد:خدايا،درست زماني که سرانجام به همه چيز عادت کردم،اندک چيزي را هم که دارم،از من مي گيري. خود را نوميدانه در پيله حبس مي کند و منتظر پايان مي ماند. چند روز بعد،در مي يابد که به پروانه اي زيبا تبديل شده.مي تواند به آسمان پرواز کند و بسيار تحسين اش کنند. از معناي زندگي و برنامه هاي خدا شگفت زده است.
|
|
+ نوشته شده در
پانزدهم اسفند 1385ساعت 11:53 توسط شمع طرب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت
وین دل سوخته پروانۀ نا پروا بود |
|
RSS
|