![]() |
![]() |
|
|
اپيکتتوس درباره ملاقات مي انديشد
اپيکتتوس که بين سال هاي 55تا135ميلادي زندگي مي کرد،برده به دنيا آمد و يکي از بزرگ ترين فيلسوفان روم شد.در سال 94ميلادي ،همراه با فيلسوفان ديگر،از شهر تبعيد شد و در تبعيد،روشي براي آموزش شاگردانش ابداع کرد.در زير قطعه اي از کتابش،هنر زندگي آمده است: معمولا وقتي در ملاقات اول به خود مطمئن نيستيم،سعي مي کنيم خود را بي تفاوت،مغرور،يا بيش از حد فروتن نشان بدهيم.نتيجه اين است که ديگر خودمان نيستيم و حوادث ما را به دنياي غريبي مي راند که از آن ما نيست. براي جلوگيري از اين اتفاق،بگذاريد که احساسات نيک تان هم از نخست آشکار شود.غرور،اغلب نقابي بيهوده بر جبن است،پس مانع شکوفايي رخدادهاي خير در زندگي شما مي شود. |
|
+ نوشته شده در
بیست و ششم بهمن 1385ساعت 9:36 توسط شمع طرب |
|
|
بازسازي دنيا
پدر روزنامه مي خواند،اما پسر کوچکش مدام مزاحمش مي شد.حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را-که نقشه جهان را نمايش مي داد-جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد. |
|
+ نوشته شده در
بیست و ششم بهمن 1385ساعت 9:35 توسط شمع طرب |
|
|
اعتماد ناديده
-((غير ممکن؟چه طور مي توانم زندگي ام را به کسي بسپرم که نمي توانم ببينم؟)) -((کيسه اي را که عشق به زنت را در آن نگه مي داري،نشانم بده.بگذار سبک و سنگينش کنم و ببينم ميزان عشقت چه قدر است.)) -((احمق نباش؛کسي نمي تواند عشق را در کيسه کند.)) -((خورشيد تنها يکي از مخلوقات پروردگار در کيهان است و اما نمي تواني مستقيم در آن نگاه کني.عشق را هم نمي تواني ببيني،اما مي داني که مي تواني عاشق زني بشوي و زندگي ات را وقف او کني.نمي بيني چيزهايي هستند که ناديده،به آنها اعتماد مي کنيم؟)) |
|
+ نوشته شده در
بیست و ششم بهمن 1385ساعت 9:33 توسط شمع طرب |
|
|
اين زن را مي بيني؟
به سرايت درآمدم،براي پاهايم آب نياوردي؛اما اين زن،پاهايم را به اشک شست و به موهاي خويش خشک کرد. مرا نبوسيدي،ليکن اين زن از بدو ورود،باز نماند از بوسيدن پاهايم. سرم را به روغن مسح نکردي،ليکن او به عطر تدهين کرد پاهاي مرا. از اين رو به تو مي گويم: گناهان او که بسيار است،آمرزيده شد،چرا که بسيار عشق ورزيده ؛اما او که آمرزش کم تري يافت، کمتر عشق ورزيد. انجيل لوقا،باب 7،آيه هاي 47-۴۴
|
|
+ نوشته شده در
بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 22:11 توسط شمع طرب |
|
|
کارلايل گفته است:روبرت برنز نجيب زاده تر از تمامي اشرافيت انگلستان است،چرا که مي توانست به همه عشق بورزد؛به موش،به نرگس،به تمام موجودات کوچک و بزرگي که خداوند آفريده. بدين ترتيب،با اين گذرنامه،برنز مي توانست با همه صحبت کند،به قصرها برود و در کومه ها بخوابد.
مي دانيد منظورش از نجيب زاده چيست.منظورش کسي است که به شيوه اي سزاوار رفتار مي کند.اين راز عشق است. عشق نورزيدن يعني گفتن اين که خدا هرگز انديشه ها و زندگي ما را الهام نبخشيده است،يعني هرگز آن قدر به او نزديک نشده ايم که عشق سرشارش ما را در بر بگيرد.بدين معناست که:
|
|
+ نوشته شده در
بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 22:3 توسط شمع طرب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت
وین دل سوخته پروانۀ نا پروا بود |
|
RSS
|