![]() |
![]() |
|
|
چراغ ميکده
چو آفتاب ،درآي از درم شراب بنوش شراب شبنم جان را ،چو آفتاب بنوش! چراغ ميکده ،ديوان حافظ است ،بيا زمانه جام گلاب تو را گل آب کند چو گل به چشمه خورشيد رو کن اي دريا ، به گريه گفتمش :(( از بوسه اي دريغ مدار )) |
|
+ نوشته شده در
پانزدهم بهمن 1385ساعت 14:54 توسط شمع طرب |
|
|
سکوت
دلا شب ها نمي نالي به زاري سر راحت به بالين مي گذاري! تو صاحب درد بودي ناله سر کن خبر از درد بيدردي نداري. بنال اي دل که رنجت شادماني ست بمير اي دل که مرگت زندگاني ست
به فريادي سکوت جانگزا را |
|
+ نوشته شده در
پانزدهم بهمن 1385ساعت 14:53 توسط شمع طرب |
|
- متاهل هستند ،اما تعهد ندارند:حلقه را در دست راست مي اندازند. (ز . قند و گلاب)
|
|
+ نوشته شده در
دهم بهمن 1385ساعت 20:37 توسط شمع طرب |
|
|
مكتب عشق
|
|
+ نوشته شده در
هشتم بهمن 1385ساعت 13:54 توسط شمع طرب |
|
|
خدايا:اگر عشق را به بنده اي عطا کردي راه طي کردن مسير پر پيچ و خم، را براي رسيدن به معشوق به او بياموز.
|
|
+ نوشته شده در
هشتم بهمن 1385ساعت 13:48 توسط شمع طرب |
|
|
سخناني از سيدالشهداء
در شب عاشورا فرمود: من اصحاب و ياراني را بهتر از ياران خود نديده ام و اهلبيت و خانداني بهتر و باوفاتر از اهلبيت خود سراغ ندارم ،خداوند به همه شما جزاي خير دهاد.
|
|
+ نوشته شده در
هشتم بهمن 1385ساعت 13:44 توسط شمع طرب |
|
|
نمي خواهم پرنده دلم، بر بامي که دانه اي نيست،بنشيند
|
|
+ نوشته شده در
هشتم بهمن 1385ساعت 13:38 توسط شمع طرب |
|
|
اشکي در گذرگاه تاريخ از همان روزي که دست حضرت قابيل بعد،دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب، قرن ما روزگار مرگ انسانيت است: صحبت از پژمردن يک برگ نيست. صحبت از پژمردن يک برگ نيست
فرض کن: جنگل بيابان بود از روز نخست!
|
|
+ نوشته شده در
ششم بهمن 1385ساعت 14:1 توسط شمع طرب |
|
|
در زندگي توده مردم ما- که زندگيش توده اي انباشته از عقده ها و رنجها و جراحت ها است و آرزوهاي مرده و اميدهاي به باد رفته و خواستن هاي سرکوفته و عشق هاي بي سرانجام و خشم هاي فرو خورده ،و همه نبايستن و نخواستن و نتوانستن و نگذاشتن و نشدن و نگفتن و نرفتن و نه،و نه،ونه !
عاشورا زانوي مهربان سرنهادن و دامن محرم گريستن نيز هست و در اين فاجعه هولناک بشري ،هر کسي فاجعه خويش را نيز مي نالد و دلهايي که ،در اين روزگار ،نه حق انتخاب ،که حق احساس ،و چشم هايي که نه نگاه ،که حق اشک ،و حلقوم هايي که نه فرياد ،که حق ناله نيز ندارند ،از عاشورا است که حقهاي از دست رفته خويش را ،هر ساله ،مي ستانند و نيز ،غرورهاي مجروحي که به ناليدن محتاجند ،اما شرم دارند ،و تحميل لبخند بر لبهايي که در پس آن ،ضجه ها پنهان است ،و تحميل آرامش بر چهره هايي که طغيان ها را در خويش کتمان مي کنند ،آنان را "شهيدي ساخته است که بر روي زمين گام برمي دارد" و به هر جا که مي گريزد کربلا است ،و هر ماهي که بر او مي رسد محرم، و هر روزي که بر او مي گذرعاشورا ...
|
|
+ نوشته شده در
سوم بهمن 1385ساعت 14:19 توسط شمع طرب |
|
|
حلقه
دخترک خنده کنان گفت که چيست راز اين حلقه زر راز اين حلقه که انگشت مرا اين چنين تنگ گرفته است به بر راز اين حلقه که در چهره او همه گفتند:مبارک باشد زني افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر زن پريشان شد و ناليد که واي (فروغ) |
|
+ نوشته شده در
یکم بهمن 1385ساعت 14:18 توسط شمع طرب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت
وین دل سوخته پروانۀ نا پروا بود |
|
RSS
|