تبليغاتX
شمع طرب
چراغ ميکده
چو آفتاب ،درآي از درم شراب بنوش
شراب شبنم جان را ،چو آفتاب بنوش!

چراغ ميکده ،ديوان حافظ است ،بيا
شبي به خلوت رندان و ،شعر ناب بنوش!

زمانه جام گلاب تو را گل آب کند
بيا شراب بياميز و با گلاب بنوش

چو گل به چشمه خورشيد رو کن اي دريا ،
نه تلخ کاسه وارونه حباب بنوش ،

به گريه گفتمش :(( از بوسه اي دريغ مدار ))
به خنده گفت که :(( اين باده را به خواب بنوش ))!

+ نوشته شده در  پانزدهم بهمن 1385ساعت 14:54  توسط شمع طرب | 
سکوت
دلا شب ها نمي نالي به زاري
سر راحت به بالين مي گذاري!
تو صاحب درد بودي ناله سر کن
خبر از درد بيدردي نداري.
بنال اي دل که رنجت شادماني ست
بمير اي دل که مرگت زندگاني ست


مباد آن دم که چنگ نغمه سازت
ز دردي بر نيانگيزد نوايي
مباد آن دم که عود تار وپودت
نسوزد در هواي آشنايي
دلي خواهم که از او درد خيزد
بسوزد ،عشق ورزد ،اشک ريزد!

به فريادي سکوت جانگزا را
به هم زن ،در دل شب ،هاي و هو کن
وگر ياراي فريادت نمانده ست
چو مينا گريه پنهان در گلو کن
صفاي خاطر دل ها ز درد است
دل بي درد همچون گور سرد است!

+ نوشته شده در  پانزدهم بهمن 1385ساعت 14:53  توسط شمع طرب | 
  • معناي حلقه در نظر مردان

- متاهل هستند ،اما تعهد ندارند:حلقه را در دست راست مي اندازند.
ـ  متاهل نيستند ،اما تعهد دارند:حلقه را در دست چپ مي اندازند.
ـ  نه متاهل هستند و نه متعهد ،اما براي رهايي از معشوقه هاي آسانگير فراوان اين روزگار حلقه را در دست چپ مي اندازند.
 ـ متاهل و متعهد هستند ،حلقه را در دست چپ مي اندازند.
ـ متاهل و متعهد هستند ،ولي حلقه اي نمي اندازند.

(ز . قند و گلاب)

 

+ نوشته شده در  دهم بهمن 1385ساعت 20:37  توسط شمع طرب | 
مكتب عشق


سيه چشمي به کار عشق استاد،


به من درس محبت ياد مي داد.


مرا از ياد برد آخر ولي من


بجز او عالمي را بردم از ياد

+ نوشته شده در  هشتم بهمن 1385ساعت 13:54  توسط شمع طرب | 
خدايا:اگر عشق را به بنده اي عطا کردي راه طي کردن مسير پر پيچ و خم، را براي رسيدن به معشوق به او بياموز.


خدايا:اگر دوست داشتن را در دل او پروراندي، صبر و پايداري را نيز به او بياموز.


(ز. فند و گلاب)

+ نوشته شده در  هشتم بهمن 1385ساعت 13:48  توسط شمع طرب | 
سخناني از سيدالشهداء
در شب عاشورا فرمود: من اصحاب و ياراني را بهتر از ياران خود نديده ام و اهلبيت و خانداني بهتر و باوفاتر از اهلبيت خود سراغ ندارم ،خداوند به همه شما جزاي خير دهاد.


در مقام تسلي به خواهر بزرگوارش فرمود: اهل زمين مي ميرند و اهل آسمان باقي نمي مانند و همه چيز رو به فناست جز ذات پروردگار که زمين را به قدرتش آفريده، و خلق را برانگيزاند و همه به سوي او برگشت مي کنند و او تنهاي يگانه است.


درباره اصحاب خود فرمود: بخدا قسم آنان را آزمودم، دلاور و استوارشان ديدم، به کشته شدن در رکاب من چنان مشتاق اند که طفل شيرخوار به پستان مادرش!


در هنگام سفر به کربلا فرمود: راستي اين دنيا ديگرگونه و ناشناس شده و معروفش پشت کرده، و از آن جز نمي که بر کاسه نشيند و زندگيي پست، همچون چراگاه تباه، چيزي باقي نمانده است، آيا نمي بينيد که به حق عمل نمي شود و از باطل نهي نمي گردد؟ در چنين شرايطي مومن به لقاي خدا سزاوار است. و من مرگ را جز سعادت و زندگي با ظالمان را جز هلاکت نمي بينم، براستي که مردم بنده دنيا هستند و دين بر سر زبان آنهاست و مادام که براي معيشت آنها باشد مي چرخانندش و وقتي به بلا آزموده شدند دينداران اندک اند.

 

+ نوشته شده در  هشتم بهمن 1385ساعت 13:44  توسط شمع طرب | 
نمي خواهم پرنده دلم، بر بامي که دانه اي نيست،بنشيند


نمي خواهم خورشيد دلم ،گرمي بخش وجود ناسپاسان باشد


نمي خواهم بر درياي دلم، ناشناسان عشق و صداقت سنگيني کنند


نمي خواهم کليساي دلم، براي عاشق بي تقوا ناقوس عشق بنوازد.


(ز.قند و گلاب)

+ نوشته شده در  هشتم بهمن 1385ساعت 13:38  توسط شمع طرب | 
 

اشکي در گذرگاه تاريخ

از همان روزي که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل،
از همان روزي که فرزندان ((آدم))،
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد؛
آدميت مرد!
گر چه ((آدم))زنده بود.
از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود.

بعد،دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب،
گشت و گشت،
قرن ها از مرگ آدم گذشت.
اي دريغ،
آدميت بر نگشت!

قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبي ها تهي ست
صحبت از آزادگي ،پاکي ،مروت ،ابلهي است!
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست،
قرن((موسي چومبه ))هاست!

روزگار مرگ انسانيت است:
من،که از پژمردن يک شاخه گل،
از نگاه ساکت يک کودک بيمار،
از فغان يک قناري در قفس،
از غم يک مرد در زنجير-حتي قاتلي بر دار-
اشک در چشمان و بغضم در گلوست.
وندرين ايام،زهرم در پياله،اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن يک برگ نيست.
واي!جنگل را بيابان مي کنند.
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي کنند!
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان مي کنند!

صحبت از پژمردن يک برگ نيست
فرض کن: مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض کن: يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

 

فرض کن: جنگل بيابان بود از روز نخست!
در کويري سوت و کور،
در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور،
صحبت از مرگ خشم،مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانيت است!


 

 

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1385ساعت 14:1  توسط شمع طرب | 
در زندگي توده مردم ما- که زندگيش توده اي انباشته از عقده ها و رنجها و جراحت ها است و آرزوهاي مرده و اميدهاي به باد رفته و خواستن هاي سرکوفته و عشق هاي بي سرانجام و خشم هاي فرو خورده ،و همه نبايستن و نخواستن و نتوانستن و نگذاشتن و نشدن و نگفتن و نرفتن و نه،و نه،ونه !

عاشورا زانوي مهربان سرنهادن و دامن محرم گريستن نيز هست و در اين فاجعه هولناک بشري ،هر کسي فاجعه خويش را نيز مي نالد و دلهايي که ،در اين روزگار ،نه حق انتخاب ،که حق احساس ،و چشم هايي که نه نگاه ،که حق اشک ،و حلقوم هايي که نه فرياد ،که حق ناله نيز ندارند ،از عاشورا است که حقهاي از دست رفته خويش را ،هر ساله ،مي ستانند و نيز ،غرورهاي مجروحي که به ناليدن محتاجند ،اما شرم دارند ،و تحميل لبخند بر لبهايي که در پس آن ،ضجه ها پنهان است ،و تحميل آرامش بر چهره هايي که طغيان ها را در خويش کتمان مي کنند ،آنان را "شهيدي ساخته است که بر روي زمين گام برمي دارد" و به هر جا که مي گريزد کربلا است ،و هر ماهي که بر او مي رسد محرم، و هر روزي که بر او مي گذرعاشورا ...


(دکتر شريعتي)

+ نوشته شده در  سوم بهمن 1385ساعت 14:19  توسط شمع طرب | 
حلقه
دخترک خنده کنان گفت که چيست
راز اين حلقه زر
راز اين حلقه که انگشت مرا
اين چنين تنگ گرفته است به بر

راز اين حلقه که در چهره او
اينهمه تابش و رخشندگي است
مرد حيران شد و گفت:
حلقه خوشبختي است،حلقه زندگي است

همه گفتند:مبارک باشد
دخترک گفت:دريغا که مرا
باز در معني آن شک باشد
سالها رفت و شبي

زني افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
ديد در نقش فروزنده او
روزهايي که به اميد وفاي شوهر
به هدر رفته،هدر

زن پريشان شد و ناليد که واي
واي،اين حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگي است
حلقه بردگي و بندگي است

(فروغ)
                                                                                          

+ نوشته شده در  یکم بهمن 1385ساعت 14:18  توسط شمع طرب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت

وین دل سوخته پروانۀ نا پروا بود




نوشته های پیشین
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
دی 1385
پیوندها
شرح دلدادگی
شطحیات
گروه موسیقی مهرگان
پیام تبسم
سه جلد
طنز موسیقی
سروده های زرتشت
زینب
احساس من
دانلود نرم افزار موبایل
قوانین طلایی مدیریت « بابک پاکنهال »
سهیل محمودی
خودنویس(داستان کوتاه)
تازه های شعر و ادب
جاده ابریشم
تحریر «بزرگترین مرجع موسیقی پارسی»
شباهنگ
پلاک 150
تکتم عیوقی
عکاس دوره گرد
مخلفات
موج عشق
ماهی برای سال نو
باران امید
مهران
یاوه گویان
زنده ام تا روایت کنم
پسا غزل 1
شعر ملایر(دکتر داود بیات)
گلستان شعر و ادب
عاشق تنها
باران
نیلوفر
قصه خوانی
بهشت نظم« آقای ناصر صارمی »
بزرگترین وبلاگ تفریحی و آموزشی
ماسه ی سرگردان
صدایم را غلاف کردم...
نسیم تنهایی
دکتر علی شریعتی
سعید « در جستجوی عشق »
همایون شجریان
بامدادان وطن
فریدون مشیری
بزرگترین مجموعه شعر فارسی
ماهنامه فروغ
اهوا ایمان
سهراب سپهری
سایت رسمی خانه مولانا در ایران
بنیاد شاملو
نقطه سر خط
ترشحات ذهنی حقگو
وب قلم « آقای اسماعیل آزادی »
شعر خوبان « دکتر اسکندریان»
مهتا «باد ما را خواهد برد»
نقاشی «ساغر تمنا»
یه غریب بی نشون «حسین متولیان»
فوران
ترانه علیدوستی
سرای سخن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM