![]() |
![]() |
|
|
صبح زود براي رفتن به محل کارش از خونه بيرون زد.توي ايستگاه اتوبوس کلي منتظر موند و بعد از بيست دقيقه که اتوبوس اومد،با اينکه صف طولاني اي تشکيل شده بود،ولي خيلي ها سعي مي کردند که بدون صف وارد اتوبوس بشن تا بتونند روي صندلي بشينند.توي صف ديد يه پيرمرد که عصاي دستي داشت ، به سختي توي سرما ايستاده ،به پيرمرد گفت؛که جاي اون وارد اتوبوس بشه تا بتونه بشينه،پيرمرد بدون هيچ حرفي از شلوغي رد شد و سوار اتوبوس شد.
اتوبوس خيلي شلوغ بود و همه به هم چسبيده بودند،حتي نمي تونستند،سرشون رو برگردونند.يکي از مسافرها که نشسته بود و جزوه درسي اش رو مي خوند،ازش ساعت پرسيد،به سختي دستش رو بالا آورد و ساعت رو بهش گفت و مسافر بدون هيچ حرفي به مطالعه اش ادامه داد. بعد از نيم ساعت سر پا استادن توي اون اتوبوس شلوغ به محل کارش رسيد،مثل هر روز بعد از سلام و صبح بخير با همکاراش رفت سراغ کارهايي که امروز بايد انجام مي داد.نزديک ظهر خانمي که يه پرونده دستش بود و خيلي عجله داشت،به ميزش نزديک شد و گفت:عجله دارم و بايد کارهام تا ظهر تموم بشه تا به بانک برسم،با اينکه زمان استراحتش براي ناهار ونماز بود،ولي با علاقه و دقت کار خانم رو انجام داد و خانم بدون هيچ حرفي در حاليکه راضي بود، از اينکه کارش اينقدر سريع انجام شده،رفت. وقتي کارش توي اداره تموم شد،رفت به آژانسي که تا ساعت 00/12 اونجا کار ميکرد،به آژانس که رسيد با اينکه خيلي خسته بود ولي با همکاراش سلام و عليک گرمي کرد و به آشپزخونه رفت و يه چاي براي خودش و يکي براي همکارش که تازه از سرويس برگشته بود،ريخت.چاي رو جلوي دوستش گذاشت و اون بدون هيچ حرفي چاي رو خورد،با لذتي که انگار تمام خستگي هاش رو به در برده باشه. ساعت 00/12 که کارش تموم شد،با خستگي زياد به خونه برگشت،يادش بود که بايد براي بچه اش مداد رنگي و دفتر نقاشي بخره ،آخه فردا امتحان نقاشي داشت،براي همين،همون صبح از سوپر مارکت نزديک اداره شون خريده بود. به خونه که رسيد،بچه اش به شوق مداد رنگي و دفتر نقاشي بيدار مونده بود،اونها رو بهش داد و بچه اش بدون هيچ حرفي مداد رنگي و دفتر نقاشي رو گرفت و توي کيفش گذاشت و خوابيد . شام رو با همسرش خورد و چون ميگرن همسرش دوباره عود کرده بود،خودش ظرفهاي شام رو شست و همسرش بدون هيچ حرفي،يه مسکن خورد و خوابيد. موقع خواب،با خودش فکر کرد،چرا پيرمرد توي صف،مسافر اتوبوس،خانم پرونده به دست،همکارش در آژانس،فرزندش و همسرش در قبال محبتي که به اونها کرده بود،حتي يه تشکر خشک و خالي نکرده بودند،فکر کرد شايد وظيفه اش بوده و ترسيد که نکنه يه وقت همه وظايفش رو انجام نداده باشه!... (ز.قند و گلاب) |
|
+ نوشته شده در
سی ام دی 1385ساعت 20:44 توسط شمع طرب |
|
|
بغض
در اين جهان لا يتناهي ، آيا،به بيگناهي ماهي ، - (بغضم نمي گذارد ،تا حرف خويش را از تنگناي سينه ،برآرم !) گر اين تپنده در قفس پنجه هاي تو، اين قلب بر جهنده ، آه ،اين هنوز زنده لرزنده ، اينجا ،کنار تابه ! در کام تان گوارا است ؛ حرفي دگر ندارم!... (فريدون مشيري) |
|
+ نوشته شده در
سی ام دی 1385ساعت 20:42 توسط شمع طرب |
|
|
معني گناه در انجيل:کسي که به آمال خود نمي رسد و گناه ميکند و خود را از زندگي شاد و سعادت آميز محروم ميکند.
(جبران خليل) |
|
+ نوشته شده در
سی ام دی 1385ساعت 20:35 توسط شمع طرب |
|
|
هميشه شبها موقع خواب،کلي با خدا حرف مي زنم،با خدا از آرزوهام مي گم،از پشيمونيهام،عذاب
وجدان هام .ميدونم همه با خدا حرف ميزنند،حرفهاي دلشون رو فقط به خدا ميگن،از آرزوها و از ناراحتيهاشون ميگن،ولي اي کاش روز بعد،ديگه دلي رو نشکنيم،ديگه باعث نشيم که از خواسته هامون دور بمونيم ،تا شبش با خدا فقط از آرزوها مون بگيم .(آمين) (ز. قند و گلاب)
|
|
+ نوشته شده در
بیست و هفتم دی 1385ساعت 15:3 توسط شمع طرب |
|
|
مادر
تاج از فرق فلک برداشتن جاودان آن تاج بر سر داشتن در بهشت آرزو ره يافتن روز،در انواع نعمت ها و ناز، صبح ،از بام جهان چون آفتاب، شامگه، چون ماه رويا آفرين، چون صبا در ((مزرع سبز فلک)) حشمت و جاه سليمان يافتن، تا ابد در اوج قدرت زيستن بر تو ارزاني ،که ما را خوش تر است (فريدون مشيري) |
|
+ نوشته شده در
بیست و ششم دی 1385ساعت 14:20 توسط شمع طرب |
|
|
كاش مي شد در لحظه ديدار،زمان را نگه داشت.
کاش مي شد در لحظه ديدار،نگاهها را معنا کرد. کاش مي شد در لحظه ديدار،سکوت را شکست. کاش مي شد در لحظه ديدار،آينده را صدا کرد. (ز.قند و گلاب) |
|
+ نوشته شده در
بیست و ششم دی 1385ساعت 14:19 توسط شمع طرب |
|
|
اي ستاره ها
اي ستاره ها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد اي ستاره ها که از وراي ابرها بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد آري اين منم که در دل سکوت شب با دلي که بوئي از وفا نبرده است اي ستاره ها چه شد که در نگاه من جام باده سرنگون و بسترم تهي اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد من که پشت پا زدم به هر چه هست و نيست اي ستاره ها که همچو قطره هاي اشک رفته است و مهرش از دلم نمي رود (فروغ) |
|
+ نوشته شده در
بیست و پنجم دی 1385ساعت 17:49 توسط شمع طرب |
|
|
تو که نوشته منو ميخوني به من بگو عشق يعني چه ؟ بهم بگو عشق جاودان است يا نه؟ دوست دارم بدونم عشق واقعي وجود داره؟ آيا اين روزها که مردم در تمام روز تلاش مي کنند که گذران زندگي عاديشون ادامه داشته باشه و تمام فکرشون همينه،جايي براي عشق توي زندگي هاشون هست؟ آيا توي اين روزگار که مهربوني ناب و کمک خالص کمرنگ شده،توي اين زمونه که آدمها ديگه به فکر دل همديگه و نيازهاي هم نيستند، جايي براي عشق توي زندگيشون هست؟ آيا توي اين دوران که همه سعي مي کنند در هر چيز از هم جلو بزنند يا حتي همديگه رو دور بزنند،احساس نيازي براي عشق و عاشق بودن در وجودشون هست؟ آيا باور کنيم سخن بعضي ها رو که ميگن عشق و عاشقي کشک و دوغه؟ آيا واقعا ميشه اون عشق نابي که در شعرهاي حافط و مولانا و… هست، رو توي زندگي اين زمونه ،بين آدمهاي اين روزگار پيدا کرد، حتي کمرنگتر از اونها؟ آيا در اين دوران که افسردگي و ناراحتيهاي روحي ،مسأله اي است عادي ،که انگار جزء زندگي آدمهاي اين قرن شده ،عشق نميتونه راه نجاتي براي روحهاي خسته و دلهاي گرفته باشه ،چرا که گفته اند:(عشق شاه کليد دروازه هاي شادماني است) و گفته اند:(عشق آن ساحر و افسونگري است که از چيزهاي بي ارزش شور و شادي مي آفريند.) در اين روزگار که رابطه هاي عميق و صميمي بين افراد و نزديکان منوط به اهدافشونه ،آيا عشق نميتونه اين خلاءهاي عاطفي رو پر کنه؟ آيا در اين روزگار اون عشق نابي که باعث شور و پيشرفت بشه هنوز هست؟ آيا فکر مي کنيد در اين روزگار عشق و معشوق قداست خود را همچنان حفظ کرده و معشوق در نگاه عاشق محترم و ستودني است، که گفته اند:(عشق سر آغاز ادب است وبزرگواري.) آيا در اين روزگار عاشقان راستين پيدا مي شن، که بي دريغ عشقشون رو نثار معشوق کنند، بدون توقع دريافت عشق از معشوق ،که معتفدند:(کسي که راهي را با عشق مي پيمايد ،هرگز راه را تنها نپموده است.) آيا هنوز معتقديم که عشق حلال همه مشکلات ،درمان همه دردها ، پاک کننده گناهان و... است؟ آيا معتقديم عشق بايد در دل پنهان بماند در حاليکه خودمان دوست داريم بشنويم، که دوستمان دارند؟ و آيا ايمان داريم به سخن حافظ که فرموده : هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جريده عالم دوام ما ز.قند و گلاب 20/10/85 |
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم دی 1385ساعت 21:4 توسط شمع طرب |
|
|
سكوت شب
صوفي با مريدش در يکي از صحراهاي آفريقا سفر مي کردند.شب که شد، خيمه اي برافراشتند و دراز کشيدند تا استراحت کنند. مريد گفت:(چه سکوتي!) مراد گفت: (هرگز نگو چه سکوتي!هميشه بگو:نمي توانم به صداي طبيعت گوش بدهم. |
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم دی 1385ساعت 21:2 توسط شمع طرب |
|
|
ما آدمهاي اين دوره بيشتر دير به سر قرار مي رسيم و کمتر به موقع سر قرار مي رسيم.
بيشتر به غذاي جسم اهميت مي دهيم و کمتر به غذاي روح اهميت مي دهيم. بيشتر دارايي هاي معنوي و مادي مون رو به رو مي آوريم و کمتر اونها رو مي بخشيم بيشتر مي خواهيم خودمون پيشرفت کنيم و کمتر مي خواهيم با همديگه پيشرفت کنيم. بيشتر در هنگام مشکلات روبروي هم قرار مي گيريم و کمتر در کنار همديگه هستيم. بيشتر دوست داريم ،حقوقمون رو رعايت کنند وکمتر حقوق همديگه رو رعايت مي کنيم. بيشتر دوست داريم ،اول صف براي ما باشه و کمتر مي گذاريم ،اول صف براي صاحبش باشه. بيشتر طالب مدرک و آموختن ظاهري هستيم و کمتر طالب ذات علم و آگاهي هستيم. بيشتر ظاهر خونه هامون مدرن شده و کمتر منش و افکارمون مدرن شده. بيشتر رابطه ها ،شرطي شده و کمتر ديگه رابطه ها دليه . بيشتر دوست داريم زيبا باشيم و کمتر همديگه رو زيبا مي بينيم. آيا اينهمه بيشتر را نشانه پيشرفت و تمدن بدانيم ،يا فراموشي مهربوني و اصل و ريشه انساني مون؟! (ز.قند وگلاب) |
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم دی 1385ساعت 21:1 توسط شمع طرب |
|
|
فال حافظ
در آمد از در،خندان لب و گشاده جبين کنار من بنشست و غبار غم بنشاند ، فشرد حافظ محبوب را به سينه خويش دلم به سينه فرو ريخت:(تا چه خواهد خواند!) به ناز،چشم فرو بست و صفحه اي بگشود ز فرط شادي،کوبيد پاي و دست افشاند مرا فشرد در آغوش و خنده اي زد و گفت: (رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند) هزار بوسه زدم بر ترانه استاد هزار بار بر آن روح پاک رحمت باد (فریدون مشیری)
|
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم دی 1385ساعت 20:59 توسط شمع طرب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت
وین دل سوخته پروانۀ نا پروا بود |
|
RSS
|