![]() |
![]() |
|
|
جاذبه زمین، روح و تنم را آزار می دهد؛ کاش نبود تا در این شیدایی، به آسمان و ابرها نزدیکتر باشم تا ناله هایم را،سوز دلم را ستاره ها بشنوند و با اشکهایم ،اشک بریزند تا نور عشقم، مهتاب را در شب عاشقان نورانی تر کند تا نرمی و لطافت ابرهای آسمان ،از آرامش عشق من باشد تا هر لحظه چون ماه که به دور زمین می گردد،به دور معشوقم می چرخیدم...
|
|
+ نوشته شده در
پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:14 توسط شمع طرب |
|
|
عشق نامه ای در جیبم و گلی در مشتم پنهان است غصه ای دارم با نی لبکی. سر کوهی گر نیست، ته چاهی بدهید تا برای دل خود بنوازم
عشق جایش تنگ است. « حسین منزوی » |
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم فروردین 1387ساعت 11:48 توسط شمع طرب |
|
|
« كيست او؟» « كيست او؟... او كجاست؟» باز مي پرسند يارانم ز من
چشمشان با عقلشان همراه نيست بين روح و قلب آنان راه نيست باز مي پرسند از من هر زمان كيست او؟... او كجاست؟ آن كه مي ريزي به پايش نقد جان آن كه شعرت مايه از او يافته آن كه روحت را پريشان ساخته آن كه تا صبح قيامت يار تست روشنايي بخش شام تار تست كيست او؟ او كجاست؟ هر كجا و هر كه هست،آشناست قادر است از خويش بيرونم كند شادمانم كرده،محزونم كند مي روم هر جا كه خاطر خواه اوست مي برد با خود مرا تا بي كران فارغم مي سازد از كون و مكان از زمين تا آسمان در ميان كهكشان در وجودم همچو خون نقش هستي مي زند چون شرابي لعل گون شور مستي مي زند من كه هستم؟پاي تا سر نقش او من كه هستم؟قصه هاي آرزو او درون قلب پرشور منست او،صفاست،او،وفاست هر كجا و هر كه هست،آشناست او خداست. هما ميرافشار
|
|
+ نوشته شده در
هفتم فروردین 1387ساعت 11:45 توسط شمع طرب |
|
|
... كوچيك كه بودم،يكي دو ماه قبل از عيد منتظرش بودم. كلي خوشحال بودم،از عيدي هايي كه قرار بود از بزرگترها بگيرم« هر كسي كه عيدي بيشتري بهم ميداد ،بيشتر دوستش داشتم.» كلي خوشحال بودم،از پوشيدن لباس نو.«هيچ وقت پيراهن زرد و سفيدم رو از ياد نمي برم،كه تا چند سال پيش هم نگه اش داشته بودم.» كلي خوشحال بودم،از تعطيلي چند روزه درس و مشق هاي مدرسه. كلي خوشحال بودم،از دور هم جمع شدن هاي فاميل توي خونه مادربزرگ و پدربزرگ؛ آجيل هاي محلي « گندم و شاهدونه،برگه و...» كه مادر بزرگ روي كرسي ميگذاشت. خرگوش هاي كوچولويي كه پدربزرگ برامون از كوه و دشت مي آورد. ََُُِِ... اما الان لحظه سال تحويل و عيد رو خيلي دوست ندارم. عيد رو دوست دارم،فقط براي اينكه بتونم برم يه جاي دنج و ساكت.. عيد رو دوست دارم،براي اينكه فقط با آدمهايي باشم كه دوستشون دارم. عيد رو دوست دارم،كه اگر كسي بهم عيدي ميده،نه از روي وظيفه ،كه از روي مهربوني باشه. عيد رو دوست دارم،كه اگر مي شد،تمام عيد رو درس بخونم و يه عالمه عيد رو دوست دارم،كه اگر مي رم خونه پدربزرگ،ديگه كسي اونجا نباشه؛ غروبها تنها برم سر مزار پدربزرگ، من باشم و خاطره هام... ... اي بهار اي بهار، اي بهار، اي بهار! تو پرنده ات رها بنفشه ات به بار مي وزي پر از ترانه مي رسي پر از نگار! هر كجا كه رهگذار توست شاخه هاي ارغوان،شكوفه ريز خوشه اقاقيا،ستاره بار! بيدمشك زرفشان لشكر تو را طلايه دار! بوي نرگسي كه مي كني نثار برگ تازه اي كه مي دهي به شاخسار چهره تو، درفضاي كوچه باغ شعر دلنشين روزگار آفرين آفريدگار. اي طلوع تو، در ميان جنگل برهنه چون طلوع سرخ عشق، پشت شاخه كبود انتظار! اي بهار! اي هميشه خاطر عزيز! عاقبت كجا! كدام دل؟ كدام دست؟ آشتي دهد من و تو را؟ تو،به هر كرانه گرم رستخيز، من،خزان جاودانه،پشت ميز! يك جهان ترانه ام شكسته در گلو شعر بي جوانه ام نشسته روبرو پشت اين دريچه هاي بسته، مي زنم هوار: اي بهار، اي بهار، اي بهار...! «فريدون مشيري عزيز» |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم اسفند 1386ساعت 10:8 توسط شمع طرب |
|
|
و در این دنیای پر از هول و هراس، و در این دنیای پر از دوز و کلک، در میان آدمهای پر رنگ و ریا، چه بیهوده پی آرامش ناب می گردم.
شهر روشن از سپیدی برف. آرام از خواب مردمانش. خیابان زیر پای پیرمرد، در انتظار پاک شدن از برف. و من غمگین از سرنوشت او.
|
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم بهمن 1386ساعت 20:22 توسط شمع طرب |
|
|
قوانین هزاره ي جدید از نگاه پائلو کوئلیو 1-تمام انسانها متفاوتند.و باید هر کار می توانند بکنند تا متفاوت بمانند. 2-به هر انسان دو امکان اعطا شده است:عمل و اندیشه.هر دو به یک جا می رسند. 3-به هر انسان دو کیفیت اعطا شده است:قدرت و عطیه.قدرت انسان را به مقابله با سرنوشتش هدایت می کند،عطیه او را وامی دارد بخش بهتر وجودش را با دیگران سهیم شود. 4-هر انسان یک فضیلت دارد:قدرت انتخاب.کسی که از این فضیلت استفاده نکند،نفرین 5-هر انسان بر دو برکت برای کسب دانش تسلط دارد:برکت درست عمل کردن و برکت خطا کردن.در دومین مورد،همیشه آموزه ای وجود دارد که فرد را به راه درست هدایت می کند. 6-هر انسانی ساختار جنسی خودش را دارد و باید بدون احساس گناه،آن را به کار بگیرد،اما نباید دیگران را وادار کند مشابه او عمل کنند. 7-هر انسانی افسانه ی شخصی خودش را دارد که باید تحقق یابد و دلیل وجودی او در این دنیاست.افسانه ی شخصی،خود را با شیفتگی به انجام یک وظیفه نشان می دهد. یک نکته وجود دارد:فرد می تواند مدتی افسانه ی شخصی اش را کنار بگذارد،به شرط آنکه آن را از یاد نبرد و دوباره در زمان ممکن سراغ آن برگردد. 8-هر مردی وجهی زنانه و هر زنی وجهی مردانه دارد.لازم است بر غریزه انضباط حاکم باشد و بر عینیت،غریزه. 9-هر انسانی باید دو زبان را بداند:زبان جامعه و زبان نشانه ها.یکی به کار ارتباط با دیگران می آید.دیگری برای درک پیام های خداوند است. 10-هر انسانی حق دارد خوشبختی را بجوید و خوشبختی چیزی است که شاد و راضی اش 11-هر انسانی باید درون خودش شعله ی مقدس جنون را زنده نگه دارد،اما مثل انسانی معمولی رفتار کند. 12-تنها خطاهای غیر مجاز برای انسان،خطاهای زیر است: عدم احترام به حقوق دیگران،فلج شدن از ترس،احساس گناه،این گمان که سزاوار خوبی یا تبصره1:ما دشمنانمان را دوست داریم،اما با آنها متحد نمی شویم،آنها بر سر راه ما قرار گرفته اند تا شمشیر ما را بیازمایند و سزاوار احترام ما در هنگام نبرد هستند. تبصره2:ما دشمنانمان را خودمان انتخاب می کنیم. 13-همه ی ادیان به خدایی واحد می رسند و همه ی آنها سزاوار احترام یکسانی هستند. تبصره:انسانی که دینی را انتخاب می کند،همزمان دارد شیوه ای جمعی برای نیایش و سهیم شدن در اسرار هستی انتخاب می کند.اما او تنها کسی است که برای اعمالش در مسیرش مسئول است و حق ندارد مسئولیت اعمالش را به گردن دینش بیندازد. 14-انتهای دیواری که مقدس را از گجسته جدا می کند،مشخص شده است.از حالا به بعد،همه چیز مقدس است. 15-هر آنچه امروز رخ می دهد،عواقب آن بر آینده و رستگاری آن بر گذشته تأثیر خواهد گذاشت. 16-تمام قوانین مخالف این بیانیه،باطل اعلام می شود.
|
|
+ نوشته شده در
شانزدهم بهمن 1386ساعت 18:29 توسط شمع طرب |
|
فالمان هرچه باشد - باشد! حالمان را دریاب خیال کن حافظ را گشوده ای و می خوانی: مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید |
|
+ نوشته شده در
دوم بهمن 1386ساعت 18:54 توسط شمع طرب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت
وین دل سوخته پروانۀ نا پروا بود |
|
RSS
|